اینجا همه خوابند،خیالت راحت!
من مانده ام و چهارتا هم صحبت!
این گوشه نشسته ایم و دلتنگ تو ایم...
من،عشق،خدا،عقربه های ساعت!!!

یکی بود یکی نبود!
برایم مبهم است که چرا در اذهان شرقی مان "باهم بودن و با هم ساختن" نمیگنجد؟
و برای بودن یکی باید دیگری نباشد.
هیچ قصه گویی نیست که قصه اش اینگونه آغاز شود:
"یکی بود...دیگری هم بود...وهمه با هم بودند"
و ما اسیر این قصه ی کهن که برای بودن یکی،دیگری را نیست میکنیم
از دارایی،از آبرو،از هستی!!!

خسته شدم از آدمای ظاهر بینی که اطرافمو احاطه کردن
خسته شدم از نگاهاشون...از نگاه های سردی که هزار دروغ و نیرنگ رو میشه از توشون بیرون کشید
چرا همه فقط ظاهر کار رو میبینن؟!چرا با خودشون فکر نمیکنن که هرکسی برای هرکاری که انجام میده یه دلایلی داره که شاید نتونه بیان کنه؟
دوستایی که بی خبر از همه جا انگشت اتهام رو به سمت من گرفتین با شما هستم!
دوستایی که از روی نگرانی تذکراتی به من دادین ازتون ممنونم ولی دلایلی دارم که عنوانش توی این محیط مشکله ولی بازم به خاطر گل روی شما دوستان تذکراتتون رو با گوش جان پذیرا هستم...
ممنونم از تک تکتون

تو مرا میپایی که مبادا دل خود را به تو تحمیل کنم
و من اما گاهی
همچنان خیره به تو مینگرم
تا شاید
حرف احساس دلم را از نگاهم خوانی
و به من فرصت "پرواز" دهی...
کاش میفهمیدی حس مرغکی پر بسته را که آرزوی پرواز در سر دارد...
کاش میفهمیدی لازمه ی پرواز این پرنده ی کوچک رهایی از قفس تاریک چشمان تو است...
کاش میفهمیدی...
کاش روزی بفهمم که فهمیدی..

ژانر تمام روزهایت
یک درام بی سر و ته که باشد
موسیقی متنش را ویالن سل غم
با ناز برایت مینوازد!
نقش اول این روزهایم
یک لحظه خیره بمان به دوربین چشمانم
دیالوگ هایت را بداهه بگو و کات...

قانون پایستگی واحد:
واحد ها نه پاس میشوند و نه از بین میروند
بلکه از ترمی به ترم دیگر منتقل میشوند!
بله دیگه...امتحاناهم شروع شدن...کلی درس نخونده دارم....
باید خوب درس بخونم تا بتونم برم کلاس پیانو
نه چتر همراهت داشتی نه روزنامه نه چمدان...
و من عاشقت شدم!
از کجا باید میدانستم که مسافری؟!

فصل که رخت عوض میکند دوباره عاشقت میشوم.گیرم که زمستان باشد و من آهسته روی پیاده روی یخ زده قدم بزنم.
عشق تو همین شال پشمی است که نفسم را گرم میکند!!!
به پریسا
آدمک آخر دنیاست بخندآدمک مرگ همینجاست بخند
دست خطی که تو را عاشق کرد
شوخی کاغذی ماست بخند
آدمک خل نشوی گریه کنی
کل دنیا سراب است بخند
آن خدایی که بزرگش خواندی
بخدا مثل تو تنهاست بخند!
در حال یافتنم...کوه به کوه.سو به سو
از مردمان و درختان وکتاب ها سراغ خدا را میگیرم!
تا سراغ تو را از خدا بگیرم...!!!
آدما از جنس برگنگاهی سبزن گاهی پاییزن و زردن
زمستون دیده نمیشن
تابستون سایبون سبزن
آدما خیلی قشنگن...
حیف که هر لحظه یه رنگن!!!
آرزویم این است نرود اشک از چشم تو هرگزمگر از شوق زیاد...
نرود لبخند از عمق نگاهت وبه اندازه ی هرروز
تو عاشق باشی! عاشق آنکه تورا میخواهد
وبه لبخند تو از خویش رها میگردد.
و تورا دوست بدارد به همان اندازه
که تو دلت می خواهد...
چه آغازی.چه انجامی.چه باید بود وباید شد؟در این گرداب وحشت زا...
چه امیدی.چه پیغامی؟
کدامین قصه شیرین برای کودک فردا؟
زمین ازغصه میمیرد.گل ازباد زمستانی...
شعور شعر ناپیدا در این مرداب انسانی!
همه جا سایه ی وحشت.همه جا چکمه قدرت
گلوی هر قناری را بریدند از سر نفرت...
به جای شستن گل ها به باغ سبز انسانی
شکفته بوته ی آتش.نشسته جغد ویرانی...
اتل متل جدایی عروسکم کجایی؟گاو حسن پریشون یه دل داره پر ازخون
عشقم رفته هندستون خونم شده قبرستون
یه عشق دیگه بردار یه دنیا غصه بردار
اسمشو بزار بچگی تا آخر زندگی
هاچین واچین تموم شد عمر منم حروم شد...
یکی بود،یکی نبود!
وقتی این یکی بود،اون یکی نبود
وقتی اون یکی بود،این یکی نبود
خلاصه ماکه نفهمیدیم کی بود وکی نبود ولی فهمیدیم هیچوقت این یکی با اون یکی نبود.
از عشق که مینویسم،به یاد می آورم که هنوز تمام نشده ای.
پس در التهاب سطوح و اضطراب رنگها نقاشی ات میکنم پیش از آنکه نقشی جز تو در بوم هیچ نقاشی نقش بندد...
زندگی شطرنج دنیا ودل است
قصه ی پررنج صدها مشکل است
شاه دل،کیش هوسها میشود
پای اسب آرزوها در گل است
فیل بخت ما،عجب کج میرود
در سر ما بس خیال باطل است
مهره های عمر ما نیمش برفت
مهره های او تمامش کامل است
ما نسنجیده پی فرزین او
غافل ازینکه حریفی قابل است
همیشه میگویم قسم به آنی که...
تورا تکلم داد به آن زبانی که...
دلم سخن گفته همیشه باچشمت
بگوکه میفهمی غم جوانی که...
ز برق چشمانت دلش تکانی خورد
به اولین دیدار به آن نشانی که...
همیشه میگشته دلم به دنبالت
و تازه فهمیده تویی همانی که...
به یاد او هرشب خدا خدا کرده
به این نمک سوگند،به لقمه نانی که...
همیشه میمیرم برای چشمت تا
دقیقه ی آخر در آن زمانی که...
آن زمانی که پناهم عشق بود میشکستم تکیه گاهم عشق بود
عاشقی درشعرهایم ریشه داشت خط به خط هرنگاهم عشق بود
تاکه دل میخواست راهش کج کند آن که میشد سد راهم عشق بود
رفتم ودیدم سزایم را ولی من نمیدانم گناهم عشق بود!
تازه دیدم دراین بازی فقط اشتباهم،اشتباهم عشق بود
عاقبت قلب مرا دزدید ورفت بازهم چشم ترم را دید ورفت
باوجود آن همه دلدادگی روی زخم من نمک پاشید ورفت
درجواب اشکهای تلخ من داشت لبخندی به لب،خندید ورفت
بازهم یک آشنا با دست خود نسخه ی قلب مرا پیچید و رفت
در غروبی سرد وغمگین بی صدا اوتمام عشق را بوسید ورفت
مانداه ام در پاسخ این پرسشم آخرش او عشق رافهمید ورفت؟!!!
شب رفتنت عزیزم هرگز از یادم نمیره
واسه هرکس که میگم قصشو آتیش میگیره
دل من یه دریا خون بود،چشم تو یه دنیا تردید
آخرین لحظه نگاهت غصه داشت،ولی میخندید
شب رفتنت یه ماهی توی خشکی رفت و جون داد
زلزله خیلی دلارو اونشب از غصه تکون داد
غما اون شب شیشه های خونه هارو زدن شکستن
پابه پام عکسای نازت اومدن تا صبح نشستن
تو چرا از اینجا رفتی؟توکه مثل قصه هایی
گله ام ازچی باشه؟نه بدی نه بی وفایی
شب رفتنت نوشتی شدی قربونی تردید
نقره ی اشکای من شد توی گردنت یه زنجیر
صبر کن عشق زمین گیر شود بعد برو !
یا دل از دیدن تو سیر شود بعد برو !
ای کبوتر به کجا ؟!
قدری دگر صبر کن
آسمان پای پرت پیر شود بعد برو
ای عزیز جان من ...
تو اگر گریه کنی بغض منم میشکند !
خنده کن !
عشق نمک گیر شود بعد برو !
یک نفر حسرت لبخند تو را میدارد ...
صبر کن گریه به زنجیر شود بعد برو !
خواب دیدی شبی از راه ، سوارت آمده ؟
باش ای نازنین !
باش ای مهربان خواب تو تعبیر شود
بعد
برو !!!!!!
گاو ماما میکرد،گوسفند مع مع میکرد،سگ واق واق میکرد، همه باهم فریاد میزدند حسنک کجایی؟
شب شده بود اما حسنک به خانه نیامده بود.حسنک مدتهای زیادیست که به خانه نمی آید.
اوبه شهر رفته و در آنجا شلوارجین وتیشرت های تنگ به تن میکند. اوهرروز صبح بجای غذا دادن به حیوانات جلوی آینه میرود وبه موهای خود ژل میزند.
موهای او دیگر مثل پشم گوسفند نیست چون او به موهای خود گلت میزند.
دیروز حسنک با کبری چت میکرد.کبری گفت تصمیم بزرگی گرفته است!
کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند ودیگر بااو چت نکند چون او با پترس چت میکرد.
پترس همیشه پای کامپیوتر درحال چت کردن بود.پترس دیدکه سدی سوراخ شده اما انگشت او درد میکرد چون او زیاد چت کرده بود.
او میدانست که سد تاچند لحظه دیگر میشکند،پس پتروس درحال چت کردن غرق شد.
برای مراسم دفن او کبری تصمیم داشت باقطار به آن سرزمین برود اما کوه روی ریل ریزش کرده بود.
ریزعلی دیدکه کوه ریزش کرده اماحوصله نداشت،ریزعلی سردش بود،او دلش نمیخواست لباسش را دراورد.ریزعلی چراغ قوه داشت اما حوصله دردسر نداشت. قطار به سنگ برخورد کرد ومنفجر شد.
کبری ومسافران قطار همه مردند اما ریزعلی بدون توجه به خانه اش رفت.
خانه مثل همیشه سوت وکور بود.چندسالی بود که کوکب همسر ریزعلی مهمان ناخوانده نداشت.او حتی مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله مهمان ندارد.
اوپول ندارد تاشکم مهمان هارا سیر کند.او درخانه تخم مرغ وپنیر دارد ولی گوشت ندارد تاشکم مهمان هارا پرکند.او کلاس بالایی دارد.او فامیلهای پولدار دارد.
او آخرین بارکه گوشت قرمز خریده بود،چوپان دروغگو به او گوشت...داده بود اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد به همین دلیل است که دیگر در کتاب های دبستان آن داستان های زیبا وجود ندارند.!
<نظرتون رو راجعبه این موضوع بگید لطفا>
روز مرگم هرکه شیون کند از دور و برم دور کنید
همه را مست وخراب از می انگور کنید
مزد غسال مرا سیر شرابش بدهید
مست مست ازهمه جا حال خرابش بدهید
بر مزارم نگذارید بیاید واعظ پیر می خانه بخواند غزلی از حافظ
بعد مرگم وسط سینه من چاک زنید اندرون دل من یک قلم تاک زنید
روی قبرم بنویسید وفادار برفت جگرش سوخته و خسته ازین دار برفت
یک شبی مجنون نمازش را شکست بی وضو درکوچه لیلا نشست
عشق آنشب مست مستش کرده بود فارغ از جام الستش کرده بود
گفت یارب ازچه خوارم کرده ای؟ برصلیب عشق دارم کرده ای؟
خسته ام زین عشق دلخونم نکن من که مجنونم تو مجنونم نکن
مرد این بازیچه دیگرنیستم این تو و لیلای تو من نیستم
گفت ای دیوانه لیلایت منم در رگت پیدا وپنهانت منم
سالها با جور لیلا ساختی من کنارت بودم و نشناختی