تبليغاتX
بیا بامن پرواز کن

اینجا همه خوابند،خیالت راحت!

من مانده ام و چهارتا هم صحبت!

این گوشه نشسته ایم و دلتنگ تو ایم...

من،عشق،خدا،عقربه های ساعت!!!

cmm461zd5w7ko2l1jq.jpg

+تاریخ جمعه هفتم بهمن 1390ساعت 13:58 نویسنده پرواز |
سخت آشفته و غمگین بودم …
به خودم می گفتم:
بچه ها تنبل و بد اخلاقند
دست کم میگیرند
درس ومشق خود را …
باید امروز یکی را بزنم، اخم کنم
و نخندم اصلا
تا بترسند از من
و حسابی ببرند …

خط کشی آوردم،
در هوا چرخاندم!
چشم ها در پی چوب، هرطرف می غلطید
مشق ها را بگذارید جلو، زود، معطل نکنید!

اولی کامل بود،
دومی بدخط بود
بر سرش داد زدم ...
سومی می لرزید ...
خوب، گیر آوردم !!!
صید در دام افتاد
و به چنگ آمد زود ...
دفتر مشق حسن گم شده بود
این طرف، آنطرف، نیمکتش را می گشت
تو کجایی بچه؟؟؟
بله آقا، اینجا
همچنان می لرزید ...
"پاک تنبل شده ای بچه بد"
"به خدا دفتر من گم شده آقا، همه شاهد هستند"
"ما نوشتیم آقا"

بازکن دستت را ...
خط کشم بالا رفت، خواستم برکف دستش بزنم
او تقلا می کرد
چون نگاهش کردم
ناله ی سختی کرد ...
گوشه ی صورت او قرمز شد
هق هقی کرد و سپس ساکت شد ...
همچنان می گریید ...
مثل شخصی آرام، بی خروش و ناله
ناگهان حمدالله، درکنارم خم شد
زیر یک میز، کنار دیوار،
دفتری پیدا کرد ...

گفت : آقا ایناهاش،
دفتر مشق حسن !

چون نگاهش کردم، عالی و خوش خط بود
غرق در شرم و خجالت گشتم
جای آن چوب ستم، بردلم آتش زده بود
سرخی گونه او، به کبودی گروید ...

صبح فردا دیدم
که حسن با پدرش و یکی مرد دگر
سوی من می آیند ...

خجل و دل نگران،
منتظر ماندم من
تا که حرفی بزنند
شکوه ای یا گله ای، یا که دعوا شاید

سخت در اندیشه ی آنان بودم
پدرش بعدِ سلام،
گفت : لطفی بکنید،
و حسن را بسپارید به ما

گفتمش، چی شده آقا رحمان ؟؟؟
گفت : این خنگ خدا
وقتی از مدرسه برمی گشته
به زمین افتاده
بچه ی سر به هوا،
یا که دعوا کرده
قصه ای ساخته است
زیر ابرو و کنار چشمش،
متورم شده است
درد سختی دارد،
می بریمش دکتر
با اجازه آقا ...

چشمم افتاد به چشم کودک ...
غرق اندوه و تاثر گشتم
منِ شرمنده معلم بودم
لیک آن کودک خرد وکوچک
این چنین درس بزرگی می داد
بی کتاب ودفتر …

من چه کوچک بودم
او چه اندازه بزرگ
به پدر نیز نگفت
آنچه من از سرخشم، به سرش آوردم

عیب کار از خود من بود و نمیدانستم
من از آن روز معلم شده ام …
او به من یاد بداد درس زیبایی را ...
که به هنگامه ی خشم
نه به دل تصمیمی
نه به لب دستوری
نه کنم تنبیهی

یا چرا اصلا من عصبانی باشم
با محبت شاید، گرهی بگشایم
با خشونت هــرگــز ...
با خشونت هرگز...

9828wto2qncdzbyyub3f.jpg

 

+تاریخ شنبه یکم بهمن 1390ساعت 16:48 نویسنده پرواز |
یکی بود یکی نبود!

برایم مبهم است که چرا در اذهان شرقی مان "باهم بودن و با هم ساختن" نمیگنجد؟

و برای بودن یکی باید دیگری نباشد.

هیچ قصه گویی نیست که قصه اش اینگونه آغاز شود:

"یکی بود...دیگری هم بود...وهمه با هم بودند"

و ما اسیر این قصه ی کهن که برای بودن یکی،دیگری را نیست میکنیم

              از دارایی،از آبرو،از هستی!!!

cx1yemfm3o2olp8ywpq.jpg

+تاریخ شنبه یکم بهمن 1390ساعت 16:1 نویسنده پرواز |
خسته شدم از آدمای ظاهر بینی که اطرافمو احاطه کردن

خسته شدم از نگاهاشون...از نگاه های سردی که هزار دروغ و نیرنگ رو میشه از توشون بیرون کشید

چرا همه فقط ظاهر کار رو میبینن؟!چرا با خودشون فکر نمیکنن که هرکسی برای هرکاری که انجام میده یه دلایلی داره که شاید نتونه بیان کنه؟

دوستایی که بی خبر از همه جا انگشت اتهام رو به سمت من گرفتین با شما هستم!

دوستایی که از روی نگرانی تذکراتی به من دادین ازتون ممنونم ولی دلایلی دارم که عنوانش توی این محیط مشکله ولی بازم به خاطر گل روی شما دوستان تذکراتتون رو با گوش جان پذیرا هستم...

ممنونم از تک تکتون

erpqq7rw9vf8kxzwya0.gif

 

+تاریخ سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 21:44 نویسنده پرواز |
تو مرا میپایی که مبادا دل خود را به تو تحمیل کنم

و من اما گاهی

همچنان خیره به تو مینگرم

تا شاید

حرف احساس دلم را از نگاهم خوانی

و به من فرصت "پرواز" دهی...

کاش میفهمیدی حس مرغکی پر بسته را که آرزوی پرواز در سر دارد...

کاش میفهمیدی لازمه ی پرواز این پرنده ی کوچک رهایی از قفس تاریک چشمان تو است...

کاش میفهمیدی...

کاش روزی بفهمم که فهمیدی..

                    u2z0hqcq33hzpnqyvrx9.jpg

+تاریخ شنبه بیست و چهارم دی 1390ساعت 21:7 نویسنده پرواز |
معلم میدانست فاصله ها

  چه به روزمان می آورند

       که به "خط فاصله"

           میگفت"خط تیره"......

3ox9s3ubxxzxo5a7949r.jpg

+تاریخ شنبه هفدهم دی 1390ساعت 17:26 نویسنده پرواز |
من تورا بیشتر از خودم دوست داشتم

و تو غررورت را بیشتر از من...

بگذریم...

اما حالا نه چیزی از غرور تو مانده

و نه از دوست داشتن من!!!

g03i0tcxy9njm4pl7o.jpg

+تاریخ دوشنبه دوازدهم دی 1390ساعت 15:10 نویسنده پرواز |
ژانر تمام روزهایت

یک درام بی سر و ته که باشد

موسیقی متنش را ویالن سل غم

با ناز برایت مینوازد!

نقش اول این روزهایم

یک لحظه خیره بمان به دوربین چشمانم

دیالوگ هایت را بداهه بگو و کات...

6or53s63eo0m6dr1dlo1.jpg

+تاریخ یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 15:49 نویسنده پرواز |
زندگی"باغی"است

که با عشق"باقی"است.

"مشغول دل" باش

نه"دل مشغول".

بیشتر"غصه های ما"

از "قصه های توخالی"ماست.

پس بدان اگر"فرهاد"باشی

همه چیز "شیرین"است.

+تاریخ جمعه نهم دی 1390ساعت 12:4 نویسنده پرواز |
قانون پایستگی واحد:

واحد ها نه پاس میشوند و نه از بین میروند

بلکه از ترمی به ترم دیگر منتقل میشوند!

بله دیگه...امتحاناهم شروع شدن...کلی درس نخونده دارم....

باید خوب درس بخونم تا بتونم برم کلاس پیانو

+تاریخ جمعه دوم دی 1390ساعت 21:40 نویسنده پرواز |
نه چتر همراهت داشتی نه روزنامه نه چمدان...

و من عاشقت شدم!

از کجا باید میدانستم که مسافری؟!

2o7axjwnqghgljic9x1.jpg

+تاریخ جمعه دوم دی 1390ساعت 16:10 نویسنده پرواز |
ابر موسقی دان

قطعه يِ خود را نواخت

با هر قطره يِ باران

قطعه اي مي نواخت

كسي حواسش به او نبود

ابر قطعه اش را بلندتر نواخت

همه پراكنده شدند

تماشاچي ها

همه رفتند ...

ابر آهي كشيد

و چشم هايش را با دست هايش گرفت

خورشيد دست گرم و داغش را

روي گونه ابر گذاشت

آواز هاي آبي ابر رنگين كمان شدند
+تاریخ چهارشنبه دوم آذر 1390ساعت 16:12 نویسنده پرواز |
فصل که رخت عوض میکند دوباره عاشقت میشوم.

گیرم که زمستان باشد و من آهسته روی پیاده روی یخ زده قدم بزنم.

عشق تو همین شال پشمی است که نفسم را گرم میکند!!!

                                          به پریسا

+تاریخ پنجشنبه سی ام دی 1389ساعت 21:3 نویسنده پرواز |
آدمک آخر دنیاست بخند

آدمک مرگ همینجاست بخند

دست خطی که تو را عاشق کرد

شوخی کاغذی ماست بخند

آدمک خل نشوی گریه کنی

کل دنیا سراب است بخند

آن خدایی که بزرگش خواندی

بخدا مثل تو تنهاست بخند!

+تاریخ سه شنبه بیست و یکم دی 1389ساعت 19:44 نویسنده پرواز |
در حال یافتنم...

کوه به کوه.سو به سو

از مردمان و درختان وکتاب ها سراغ خدا را میگیرم!

تا سراغ تو را از خدا بگیرم...!!!

+تاریخ سه شنبه هشتم تیر 1389ساعت 17:52 نویسنده پرواز |
آدما از جنس برگن

گاهی سبزن گاهی پاییزن و زردن

زمستون دیده نمیشن

تابستون سایبون سبزن

آدما خیلی قشنگن...

حیف که هر لحظه یه رنگن!!!

+تاریخ یکشنبه ششم تیر 1389ساعت 14:23 نویسنده پرواز |
آرزویم این است نرود اشک از چشم تو هرگز

مگر از شوق زیاد...

نرود لبخند از عمق نگاهت وبه اندازه ی هرروز

تو عاشق باشی! عاشق آنکه تورا میخواهد

وبه لبخند تو از خویش رها میگردد.

و تورا دوست بدارد به همان اندازه

که تو دلت می خواهد...

+تاریخ یکشنبه ششم تیر 1389ساعت 14:19 نویسنده پرواز |
چه آغازی.چه انجامی.چه باید بود وباید شد؟

در این گرداب وحشت زا...

چه امیدی.چه پیغامی؟

کدامین قصه شیرین برای کودک فردا؟

زمین ازغصه میمیرد.گل ازباد زمستانی...

شعور شعر ناپیدا در این مرداب انسانی!

همه جا سایه ی وحشت.همه جا چکمه قدرت

گلوی هر قناری را بریدند از سر نفرت...

به جای شستن گل ها به باغ سبز انسانی

شکفته بوته ی آتش.نشسته جغد ویرانی...

+تاریخ یکشنبه ششم تیر 1389ساعت 14:15 نویسنده پرواز |
اتل متل جدایی               عروسکم کجایی؟

گاو حسن پریشون           یه دل داره پر ازخون

عشقم رفته هندستون       خونم شده قبرستون

یه عشق دیگه بردار          یه دنیا غصه بردار

اسمشو بزار بچگی          تا آخر زندگی

هاچین واچین تموم شد     عمر منم حروم شد...

+تاریخ چهارشنبه هشتم اردیبهشت 1389ساعت 20:10 نویسنده پرواز |
یکی بود،یکی نبود!

وقتی این یکی بود،اون یکی نبود

وقتی اون یکی بود،این یکی نبود

خلاصه ماکه نفهمیدیم کی بود وکی نبود ولی فهمیدیم هیچوقت این یکی با اون یکی نبود.

+تاریخ جمعه سوم اردیبهشت 1389ساعت 19:0 نویسنده پرواز |
از عشق که مینویسم،به یاد می آورم که هنوز تمام نشده ای.

پس در التهاب سطوح و اضطراب رنگها نقاشی ات میکنم پیش از آنکه نقشی جز تو در بوم هیچ نقاشی نقش بندد...

+تاریخ جمعه سوم اردیبهشت 1389ساعت 18:27 نویسنده پرواز |
زندگی شطرنج دنیا ودل است

                                     قصه ی پررنج صدها مشکل است

شاه دل،کیش هوسها میشود

                                     پای اسب آرزوها در گل است

فیل بخت ما،عجب کج میرود

                                     در سر ما بس خیال باطل است

مهره های عمر ما نیمش برفت

                                     مهره های او تمامش کامل است

ما نسنجیده پی فرزین او

                                    غافل ازینکه حریفی قابل است

+تاریخ سه شنبه هفدهم فروردین 1389ساعت 10:43 نویسنده پرواز |
همیشه میگویم قسم به آنی که...

تورا تکلم داد به آن زبانی که...

دلم سخن گفته همیشه باچشمت

بگوکه میفهمی غم جوانی که...

ز برق چشمانت دلش تکانی خورد

به اولین دیدار به آن نشانی که...

همیشه میگشته دلم به دنبالت

و تازه فهمیده تویی همانی که...

به یاد او هرشب خدا خدا کرده

به این نمک سوگند،به لقمه نانی که...

همیشه میمیرم برای چشمت تا

دقیقه ی آخر در آن زمانی که...

+تاریخ یکشنبه بیست و سوم اسفند 1388ساعت 15:31 نویسنده پرواز |
آن زمانی که پناهم عشق بود             میشکستم تکیه گاهم عشق بود

عاشقی درشعرهایم ریشه داشت        خط به خط هرنگاهم عشق بود

تاکه دل میخواست راهش کج کند       آن که میشد سد راهم عشق بود

رفتم ودیدم سزایم را ولی               من نمیدانم گناهم عشق بود!

تازه دیدم دراین بازی فقط               اشتباهم،اشتباهم عشق بود

+تاریخ یکشنبه بیست و سوم اسفند 1388ساعت 15:21 نویسنده پرواز |
عاقبت قلب مرا دزدید ورفت             بازهم چشم ترم را دید ورفت

باوجود آن همه دلدادگی                 روی زخم من نمک پاشید ورفت

درجواب اشکهای تلخ من                داشت لبخندی به لب،خندید ورفت

بازهم یک آشنا با دست خود           نسخه ی قلب مرا پیچید و رفت

در غروبی سرد وغمگین بی صدا       اوتمام عشق را بوسید ورفت

مانداه ام در پاسخ این پرسشم         آخرش او عشق رافهمید ورفت؟!!!

+تاریخ شنبه بیست و دوم اسفند 1388ساعت 20:18 نویسنده پرواز |
 

شب رفتنت عزیزم هرگز از یادم نمیره

واسه هرکس که میگم قصشو آتیش میگیره

دل من یه دریا خون بود،چشم تو یه دنیا تردید

آخرین لحظه نگاهت غصه داشت،ولی میخندید

شب رفتنت یه ماهی توی خشکی رفت و جون داد

زلزله خیلی دلارو اونشب از غصه تکون داد

غما اون شب شیشه های خونه هارو زدن شکستن

پابه پام عکسای نازت اومدن تا صبح نشستن

تو چرا از اینجا رفتی؟توکه مثل قصه هایی

 گله ام ازچی باشه؟نه بدی نه بی وفایی

شب رفتنت نوشتی شدی قربونی تردید

نقره ی اشکای من شد توی گردنت یه زنجیر

+تاریخ شنبه بیست و دوم اسفند 1388ساعت 19:46 نویسنده پرواز |

صبر کن عشق زمین گیر شود بعد برو !
یا دل از دیدن تو سیر شود بعد برو !

ای کبوتر به کجا ؟!
قدری دگر صبر کن
آسمان پای پرت پیر شود بعد برو

ای عزیز جان من ...
تو اگر گریه کنی بغض منم میشکند !


خنده کن !
عشق نمک گیر شود بعد برو !


یک نفر حسرت لبخند تو را میدارد ...


صبر کن گریه به زنجیر شود بعد برو !
خواب دیدی شبی از راه ، سوارت آمده ؟

باش ای نازنین !
باش ای مهربان خواب تو تعبیر شود

بعد
        برو !!!!!!


+تاریخ جمعه بیست و یکم اسفند 1388ساعت 14:12 نویسنده پرواز |
گاو ماما میکرد،گوسفند مع مع میکرد،سگ واق واق میکرد، همه باهم فریاد میزدند حسنک کجایی؟

شب شده بود اما حسنک به خانه نیامده بود.حسنک مدتهای زیادیست که به خانه نمی آید.

اوبه شهر رفته و در آنجا شلوارجین وتیشرت های تنگ به تن میکند. اوهرروز صبح بجای غذا دادن به حیوانات جلوی آینه میرود وبه موهای خود ژل میزند.

موهای او دیگر مثل پشم گوسفند نیست چون او به موهای خود گلت میزند.

دیروز حسنک با کبری چت میکرد.کبری گفت تصمیم بزرگی گرفته است!

کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند ودیگر بااو چت نکند چون او با پترس چت میکرد.

پترس همیشه پای کامپیوتر درحال چت کردن بود.پترس دیدکه سدی سوراخ شده اما انگشت او درد میکرد چون او زیاد چت کرده بود.

او میدانست که سد تاچند لحظه دیگر میشکند،پس پتروس درحال چت کردن غرق شد.

برای مراسم دفن او کبری تصمیم داشت باقطار به آن سرزمین برود اما کوه روی ریل ریزش کرده بود.

ریزعلی دیدکه کوه ریزش کرده اماحوصله نداشت،ریزعلی سردش بود،او دلش نمیخواست لباسش را دراورد.ریزعلی چراغ قوه داشت اما حوصله دردسر نداشت. قطار به سنگ برخورد کرد ومنفجر شد.

کبری ومسافران قطار همه مردند اما ریزعلی بدون توجه به خانه اش رفت.

خانه مثل همیشه سوت وکور بود.چندسالی بود که کوکب همسر ریزعلی مهمان ناخوانده نداشت.او حتی مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله مهمان ندارد.

اوپول ندارد تاشکم مهمان هارا سیر کند.او درخانه تخم مرغ وپنیر دارد ولی گوشت ندارد تاشکم مهمان هارا پرکند.او کلاس بالایی دارد.او فامیلهای پولدار دارد.

او آخرین بارکه گوشت قرمز خریده بود،چوپان دروغگو به او گوشت...داده بود اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد به همین دلیل است که دیگر در کتاب های دبستان آن داستان های زیبا وجود ندارند.!

<نظرتون رو راجعبه این موضوع بگید لطفا>

+تاریخ دوشنبه هفدهم اسفند 1388ساعت 21:9 نویسنده پرواز |
روز مرگم هرکه شیون کند از دور و برم دور کنید

                                             همه را مست وخراب از می انگور کنید

مزد غسال مرا سیر شرابش بدهید

                                            مست مست ازهمه جا حال خرابش بدهید

بر مزارم نگذارید بیاید واعظ                     پیر می خانه بخواند غزلی از حافظ

بعد مرگم وسط سینه من چاک زنید         اندرون دل من یک قلم تاک زنید

روی قبرم بنویسید وفادار برفت    جگرش سوخته و خسته ازین دار برفت

+تاریخ یکشنبه شانزدهم اسفند 1388ساعت 20:53 نویسنده پرواز |
 

یک شبی مجنون نمازش را شکست        بی وضو درکوچه لیلا نشست

عشق آنشب مست مستش کرده بود       فارغ از جام الستش کرده بود

گفت یارب ازچه خوارم کرده ای؟              برصلیب عشق دارم کرده ای؟

خسته ام زین عشق دلخونم نکن             من که مجنونم تو مجنونم نکن

مرد این بازیچه دیگرنیستم                      این تو و لیلای تو من نیستم

گفت ای دیوانه لیلایت منم                     در رگت پیدا وپنهانت منم

سالها با جور لیلا ساختی                    من کنارت بودم و نشناختی

+تاریخ یکشنبه شانزدهم اسفند 1388ساعت 20:31 نویسنده پرواز |